خداحافظ ...!
خداحافظ پردهْنشین محفوظِ گریهها
خداحافظ عزیزِ بوسههای معصومِ هفتسالگی
خداحافظ ... ای خواهر بیدلیل رفتنها
خداحافظ ...!
حالا دیدارِ ما به نمیدانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیدهاند.
پس با هر کسی از کسان من از این ترانهی محرمانه سخن مگوی
نمیخواهم آزردگانِ سادهی بیشام و بیچراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرارِ ما به سینهسپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بیجهت بهانه میاور
که راه دور و
خانهی ما یکی مانده به آخر دنیاست!
نه، ...
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانهی نامهها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیدهاند
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!
حالا میدانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشهی عصمت خواهی رساند.
یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربستهئی که دی ماه به ایوانِ خانه میآیند
خداحافظ!
(سید علی صالحی)
وقتی میخواهی در ایران برنامهای برگزار کنی، با این همه آدم بدقول، باید خودکشی کنی!!! هرچقدر هم که بخواهی خوشقول باشی، انقدر سخنرانها و مهمانان بدقولی خواهی داشت که کل برنامت روی هواست!!!
چقدر این ملت ناز میکنند!
همایش "شمعی که نمیرد"، با موضوع بازخوانی اندیشه های دکتر شریعتی در دانشگاه امیرکبیر برگزار می گردد.
این همایش در روزهای ٢١ و ٢٢ آذر ٨٨ در (احتمالا) آمفی تئاتر پلیمر دانشگاه برگزار می شود.
به همه پیشنهاد می کنم در برنامه شرکت کنند. فکر می کنم برنامه ی خوبی بشه.
اطلاعات بیشتر
نمیدانم این دلتنگی از کجا نشأت میگیرد؛ هی میگردم در این دنیا، در میان وبلاگهایی که پیش از این بیشتر میخوانده ام... هی میگردم؛ مثل هر شب چشمانم از شدت خستگی سرخ شده اند و میسوزند اما دو روزی هست ایمیل هایم را هم چک نکرده ام.
اینجا برایم شده است مامنی برای فرار از دغدغه های جدی تر زندگیم. این روزها زیادند؛ دغدغه هایی که نمیدانم اصلا چرا هستند ولی هستند! پایان ناپذیرند؛ با وجودی همه ی بیحوصلگی هایم، با وجود همه ی ...
سعی میکنم چندان بی تفاوت نباشم؛ اما نمی شود. به آدمها لبخند میزنم؛ سعی میکنم چیزی را چندان جدی نگیرم؛ حتی نگرانیهایی که تا همین چندی پیش آزارم میدادند را چندان به روی خود نمیاورم؛ هیچ کس آنگونه که هستی تو را درک نمیکند، پس چرا این همه آنها را در چیزی که درکش نمیکنند شریک کنی که بعد نفهمند چرا و چطور...
این روزها تا جایی که بتوانم با آدم های اطرافم بحث میکنم؛ بحثی که به عقیده ها بازمیگردد؛ به راههای مبارزه؛ به ماندن در راه اخلاق، به تاکید بر انسانیت و اینها؛ اما کسی نخواهد گوش دهد بیخود داد و قال نمیکنم؛ وقتی ببینم گوشهایش را بسته و باز نمیکند، حنجره ی خود را پاره نمیکنم...
این روزها اگر کسی بخواهد چیزی را بداند که نباید بداند، کاری را بکند که دوست ندارم بکند، معمولا راضیش میکنم؛ به حرفی که خواسته، به کاری که دوست داشته، می گذارم برسد!
این روزها...
این روزها اصلا در این دنیا نیستم؛
اصلا!
بزن باران خدا بازیچه ای شد...
خیلی خسته ام؛ خیلی خسته؛ انقدر که اگه میشد و کار کسای دیگه با مشکل برخورد نمی کرد، خیلی از کارایی که میکنم رو دست کم برای مدتی کنار میذاشتم؛
خسته ام؛
استراحت نمیخوام؛ فقط آرامش...
همه ی کارها سراسر تنش شده؛ برای حرف زدن باید هزار بار حساب و کتاب کنی؛ برای نوشتن، برای خوندن! برای همه چیز باید حساب و کتاب کنی تازه آخرش بازم یه عده مخالف سرسختن و باهاشون به مشکل میخوری!
زندگیه دیگه!
به میرحسین عزیز :
الا حمایت تو رمز استقامت من!؛
چنان که سینه ی تو ساحل سلامت من
دوباره دیدنت ای جان، معاد موعود است
قیام ِ قامت ِ قدیسیات قیامت ِ من
دل از تو برنکنم جان من! جهانی نیز
اگر هر آینه خیزد پی ملامت من
فنای درد تو زین پیش تر چرا نشدم؟
همین بس است ازل تا ابد، ندامت من
هوای فتح توام بود و تارومار شدم
غزل غزل، همه ی دفترم غرامت من
نه راه ِ رفتنم از تو، نه راه ِ برگشتن
همیشگی است در این منزلت، اقامت من
چنین که نعره به نام تو می زنم در شهر
به دار کشد آخر مرا، شهامت من
من و تو گمشده در یکدگر، مبارکباد
حلول ِ عشق ِ تمام ِ تو در تمامت ِ من
«حسین منزوی»
----------------------------------------------------------------
پ.ن: اصولا با قهرمان سازی مشکل دارم، اما خاصیت شعر و احساس گاهی غلو کردنه، مخصوصا وقتی شعری عاشقانه باشه و بخای تقدیمش کنی به کسی که احساسی خیلی دوستش داری، اما منطقی میدونی که قرار نیست هیچ اسطوره ای باشه.
پ.ن٢: به هر حال تولدت مبارک! مثل سایر هموطنانم، مثل اونایی که دوست دارن به رئیس جمهورشون افتخار کنن، مثل همه ی اونایی که دوست دارن توی جهان حرفی برای گفتن داشته باشن و حرفای اونا باشه که زده میشه نه یه فاشیست، منم دلم میخواد یه جا از احساسم بگم؛ دلم میخواد امشب بذارم احساسم هم حرفاشو بزنه، دلم میخواد ساده و صمیمی به تویی که صمیمیت رو برامون به ارمغان آوردی تولدت رو تبریک بگم...
پ.ن٣: همین!
دلم گرفته؛
امشب بی خود بی جهت دلم گرفته!
چند وقت بود تصمیم گرفته بودم کمتر چیزهایی بنویسم که فقط به درد خودم می خوره؛
اما حالا می خوام درد دل کنم؛
سرم بد جور شلوغه؛ انقدر که نمی رسم بفهمم شلوغه! انقدر که نمی رسم به خودم بیام و یکم به زندگیم سر و سامون بدم؛ انقدر که دیگه هیچ وقت خالی برای خودم ندارم! سرم انقدر شلوغه که حتی نمی تونم درک کنم با چی و چطوری این همه شلوغ شده!
خیلی وقته ته دلم آرزوی یه روز آروم کنار رودخونه یا همچین جایی دارم؛ یه جا که هیچ کس نباشه؛ کسی هم کاری به کارم نداشته باشه؛ بتونم با آرامش تمام، تنها بشینم. فارغ از دغدغه های این روزها؛ فارغ از تمام اندوه ها و دل نگرانی های شخصی و اجتماعی...
راستش دلم هم چندان برای کسی تنگ نیست؛ نه اینکه از آدم ها بریده باشم،نه؛ فقط دلتنگ کسی نیستم؛ همیشه که نباید دلتنگ آدم های دیگه بود...
نه اصلا دلم نگرفته! نمی دونم چمه؛ شرمنده!
------------------------------------------
پ.ن١:نشسته ام در این نیمه شبی که هیچ نقطه ای از جهان شبیه خیالات من نیست، کنار لحظه هایی که هیچ کدام را درک نمی کنم، برای منی که نمی شناسمش می نویسم! کجا می روم؟!
پ.ن٢: کندو: هنوز که درست حسابی راه نیفتاده اما پیشنهاد می کنم وقتی شروع به کار کرد و نویسنده هاش اومدن و نوشتن، حتما سر بزنید؛ بعید می دونم ضرر کنید!
تو فکر کن یک عده دانشجوی مثبت (دست کم به ظاهر که مثبتیم!) توی آلاچیق پارک لاله نشستن؛ دخترا یه طرف پسرا یه طرف، کاملا جدا! هیچ کار خلاف قانون و عرف و ... هم نمی کنن؛ فقط دارن با هم حرف می زنن (کسی هم که نمی دونه راجع به چی حرف میزنن و اسم این دور هم جمع شدنشون الان جلسه ست!)حالا یه مامور سر میرسه؛ با نهایت وقاحت و توهین دورترین فردشون رو صدا می کنه و بعد از اینکه هی پرسید کی هستید و کی نیستید،برمی گرده می گه مگه نمی دونید تجمع بیشتر از چهار نفر ممنوعه؟!!!!
اگه به گوشای خودم نشنیده بودم و با چشمای خودم ندیده بودم باورم نمی شد! یه جوری حرف زد انگار خیلی مسئله ی منطقیه!
در این ممکلت گل و بلبل بسی مسرور می گردیم از این رفتارهای شایسته و قوانین من درآوردی!!!
افتخار می کنم به این کوه صبر؛
بر چهره ات نگاه می کنم، آرامش وجودم را فرا میگیرد؛
احساس می کنم با بزرگواری تمام می نگری، احساس می کنم حتی کینه ای از این نامردمان به دل نمی گیری، احساس می کنم با بزرگواری تمام می گذری از این بیدادگاه؛ احساس می کنم با آرامش خیره شده ای؛در این دنیا نیستی؛ نمی خواستم اسطوره بسازم، اما برایم اسطوره شدی!
اسطوره ی پاکی، صبر، آرامش...
"بهزاد نبوی"